می رسد شعله ی یک فتنه در خانه ی تو
تا به اتش بکشد هستی کاشانه ی تو
مصلحت بود که معلوم شود دشمن ودوست
ورنه طاقت نمی اورد در خانه ی تو؟؟؟
حزب بادند مگر مردم این شهر ببین
دوست برگشته وحالا شده بیگانه ی تو!
بوی یاس است ویا عود که پیچیده چنین؟
نکند قسمت اتش شده پروانه ی تو؟؟
دیده ای رد کبودی به تن وشانه ی او
دیده او بار غمی را به تن وشانه ی تو
زیر تابوت شبی سرد سکوتی پرحرف!
جز تحمل چه کند شانه ی مردانه ی تو؟؟
به توحق میدهم ای اشک بیا جاری شو
چاه هم باخبراست از دل دیوانه ی ما
1 1
برچسب:
نویسنده: مهتاب جعفری