شعری از حسن میرزانیا شاعر خوب سیمکان

خرید بک لینک

می رسد شعله ی یک فتنه در خانه ی تو
تا به اتش بکشد هستی کاشانه ی تو
مصلحت بود که معلوم شود دشمن ودوست
ورنه طاقت نمی اورد در خانه ی تو؟؟؟

حزب بادند مگر مردم این شهر ببین
دوست برگشته وحالا شده بیگانه ی تو!

بوی یاس است ویا عود که پیچیده چنین؟
نکند قسمت اتش شده پروانه ی تو؟؟

دیده ای رد کبودی به تن وشانه ی او
دیده او بار غمی را به تن وشانه ی تو

زیر تابوت شبی سرد سکوتی پرحرف!
جز تحمل چه کند شانه ی مردانه ی تو؟؟

به توحق میدهم ای اشک بیا جاری شو
چاه هم باخبراست از دل دیوانه ی ما

حسن میرزانیا

شب شعر دریای نور سیمکان...

ما را در سایت شب شعر دریای نور سیمکان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:29

صفحه بندی