
می رسد شعله ی یک فتنه در خانه ی توتا به اتش بکشد هستی کاشانه ی تومصلحت بود که معلوم شود دشمن ودوستورنه طاقت نمی اورد در خانه ی تو؟؟؟حزب بادند مگر مردم این شهر ببیندوست برگشته وحالا شده بیگانه ی تو!بوی یاس است ویا عود که پیچیده چنین؟نکند قسمت اتش شده پروانه ی تو؟؟دیده ای رد کبودی به تن وشانه ی اودیده او بار غمی را به تن وشانه ی توزیر تابوت شبی سرد سکوتی پرحرف!جز تحمل چه کند شانه ی مردانه ی تو؟؟به توحق میدهم ای اشک بیا جاری شوچاه هم باخبراست از دل دیوانه ی ماحسن میرزانیا بخوانید...
ادامه مطلب